blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->

   

 

         

Wednesday, May 17

           

چقدر دلتنگي از ميان ثانيه هامان پيداست ....! ~




تنهايي مي آيد ، مي نشيند و ساعتهايم را مي بلعد ، چنان با احتياط كه حتي ثانيه اي توقف نمي كند ، هميشه گمشده اي داريم و ميان آنچه كه نيست و ما گمشده هستيم ، براي آنچه كه هست و دست هاي تهي از محبتي كه هنوز براي آنچه كه نيست هميشه خالي .. خالي است ...!
چقدر دلتنگي از ميان ثانيه هامان پيداست ...!
تو آنقدر بزرگی که فقط تو ميداني چقدر بي او دلم ميگيرد !!...~
;
;
;
;
خوبي ديگه تموم شده ، منم مثل خودت بدم ، منم ميخوام دروغ بگم
منم دو رنگي بلدم
~ كاري به كارت ندارم ، قصه من گلايه نيست ، طعنه به تو نميزنم
طعنه به ماجرا زدم
خوب ميدونم كه اين روزها يكي ديگه كنارته ، مباركه هم واسه تو ، هم واسه اون كه يارته
بياو خاطراتت و بر دارو از اينجا ببر ، من يادگاري نميخوام ، نگو كه يادگارته
دست تو خوندم عزيزم ، بازي ديگه تموم شده ، برو كه بي تو پر زدن اين روزها آرزوم شده
ميخوام مثل گذشته ها ، مهرم و پنهون بكنم ، حس ميكنم كه عاطفم به پاي تو حروم شده ~
;
;
;
;
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خلاصه اينكه ~ ... منم مثل خودت بدم ، منم ميخوام دروغ بگم
منم دو رنگي بلدم ، اما بازم دارم ميگم ، قصه من گلايه نيست ،
~ طعنه به تو نميزنم
طعنه به ماجرا زدم ...
طعنه به ماجرا زدم ...
~~~~~~~~~~~
parsa_2535
27/2/85

 

2:47 AM / پارسا/

لینک یادداشت

         

Tuesday, January 31

           

کجاست جاي رسيدن ...؟" ~


سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست .. .سکوت ، سر درخشش آن چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه مي سوزند ... بعضي کلمات را نبايد خرج کرد ... بعضي چيز ها را نبايد فروخت ... روي بعضي چيزها نبايد قيمت گذاشت ... نبايد .. من همه چيز را باخته ام ... همه چيز را ... ~ ترسم از اين نيست ... ترسم از زخمهاي دلم نيست ... ترسم از بي چيزي در بازار شلوغي که در آن همه چيز را ارزان مي خرند و مي فروشند نيست ... ترسم انتهايي است که بر آن پاياني متصور نيست ... بر انتهايي که از سوي ديگري مرا به خود مي کشد ... از هجوم دنيايي که صاف ترين لحظات مرا طلب مي کند ... پنهان ترين نگاه وجودم را مي خرد ... بهايش را مي دهد ... و مرا با خود تنها مي گذارد ... ترسم از تسليم شدن است ... تسليم ... تسليم ... ~
اين طوفانها هنوز همه چيز را از من نگرفته اند ... هنوز چيزهايي براي من مانده است ... خيال نکن که آن حقيقي ترين هيچ گاه مجال ظهور بر پست ترين وادي را خواهد يافت ... گمان مبر که روزي اين چشمهاي رهگذر ، اين چشمهاي جستجوگر قانع ، توان راه يابي به آن گم شده را مي يابند ... " کلام محبت و دوستت دارم ها " کلامي نيست که اين قدر راحت ميان کوچه و بازار روان شود ...~
کی ؟ کی نازنینم ؟ اين درياها آرام مي شوند ؟ کي من نقش آن جزيره را در آن دورها مي بينم ؟ کی میرسد که تو دیگر رویا نباشی ...؟ کي مي رسد که او که خير الفاصلين است ، کي مي رسد او که تمام لحظه هاي عالم مال اوست ، کي مي رسد او که مهربان است و هميشه چشمانش اين پايين ما را نگاه مي کند ، آن فاصله ها را که با آن مي توان از تمامي درها گذشت ، از آن در تنگي که مسيح گفته ، از آن گذرگاه عافيت که تنگ است ...! نشانم دهد ؟ کي مي شود که نشانم دهد و نترسم ...! نترسم ...! نترسم ...! از جاي زخمي که هر لحظه سينه ام را ميفشارد ....! و من از قهر او سخت گريزانم ، سخت گريزان و ديگر هيچ بهانه ای زيستنم را آسان نميکند ~ دلم مي خواهد نه براي تو ، براي کسي که شبي در انتهاي آن روزهاي سياه که هر لحظه اش هزار شب تاريک بود ، براي کسي که شبي در آن روزها که زشت ترين روزهاي عمرم بود و پر بود از تيره ترين کلام عالم ، پر بود از کينه ، به من مهر را آموخت ، دلم مي خواهد براي تو بنويسم .. ~
میدانی ؟ من عزيزترين و با ارزش ترین داراييم را جايي در انتهاي قلبم تنها برای تو پنهان کرده ام جايي که هيچ کلمه اي به آنجا نخواهد رسيد ... جايي که هيچ دستي به آن جا راه نخواهد برد ، داراييم را نگاه مي دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بيايد من چيزي از دست نخواهم داد ، آنچه ماندني است خواهد ماند ، خواهد ماند... ~
تنها لحظات اندکي ، تنها ثانيه هاي کوتاهي ، به کوتاهي تمامي خوابهايي که ديدم و نيمه رهايم کردند .. کوتاه ... تنها ميان چشمهاي اندکي ... چيزي از آن اصل روان خواهد شد ، چيزي بي کلام ، سکوتي بي کلام در نگاهي کوتاه که عابري به عابر ديگر مي کرد . عابري که غريبه نبود ... عابري که رفت ~ رفت براي آنکه رفتن تمام داراييش بود ... براي آنکه بايد مي رفت ودیگر ملالی نیست ، غريب ، غريبه ...! مسافر ..! مرا سفر به کجا مي برد ؟ کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ... کجاست جاي رسيدن ...؟" ~
نازنینم ، من روزهاي زيادي را با غم زيسته ام ... روزهاي زيادي را که حتي يک روزشان هم براي يک زندگي زياد است ... من روزها با غم زندگي کرده ام ... اما نه ، زندگي با کينه و غم زندگي نيست ...! تکرار هر روزه مرگ است ...! تنفس بيمار مسلولي است که با هر نفسش مرگ را به درون مي کشد ... تنفس بيماري است که هر نفسش تمام زير و بم دستگاه تنفسش را پنجه مي کشد و از درون خفه اش مي کند ، من روزهايي از حق زيستن محروم بوده ام و بگذار برايت داستاني تعريف کنم از شبي که من ميهمان غريبه کسي بوده ام و ميز باني داشته ام ، که ميزبان خوبي بود ، خوب نازنینم ... خوب بود ... ~ آن خوبي که تو مي داني معنايش چيست ... آن خوبي که هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را ، به من لبخند مي زند و مثل دخترک کبريت فروش ، روشن مي کند آن تاريکي ها را که هنوز تاريک تاريک تاريک است ... خيلي چيزها را نمي شود فراموش کرد عزیز من ... خيلي چيزهاي کوچک را نمي شود فراموش کرد ، آن هنگامی که ترا به خود هديه کردم .. پر بودم از غم ، پر بودم از دردی پنهان که هيچ عابری از آن هيچ نميدانست که کيستم ..؟ چيستم ..؟ ولی تو اينک ميدانی ... ميدانی که تنها ترا خواسته ام .. و تنها وابسته و دلبسته تو گشته ام ... ! آن قلعه سنگی يادت هست و آن شبنم ها و ياسهای وحشی که دست هيچ عابر خسته ای حتی آنرا لمس نکرده بود و روزی ديديم که ساقه های ياس شکسته شده بودند وتو چه مهر مندانه ساقه های تکيده شده و له شده اش را نوازش ميکردی ، آری همان ... همان بوته ياس را ميگويم ... اينک مژده ای دهم که ياس هنوز هم در کوچه باغ تکيه بر استواری ديوار سنگی زده است و پر از شکوفه های ياس رازقی ، پر از شکوفه گشته است ، پر از شکوفه نازنین ... پر از شکوفه های یاس ... ~
ميدانی اين يعنی چه ...؟ آری يعنی زندگی ... يعنی بودن ... نرفتن ... ماندن ... ماندن ... ماندن ... ماندن ~
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

بی تو دل گم میشه تو شب ~ بی تو دل خیلی غریبه
حتی تو بهشت که باشه ~ حسرت خوردن سیبه
کاش خودت خط میکشیدی ~ روی غمهای سرنوشتم
میدیدی اسمت و با اشک روی گونه هام نوشتم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
11/11/84 2:05 ~ parsa~

 

2:05 AM / پارسا/

لینک یادداشت

         

Saturday, January 7

           

برو ای هم بغض باران...~

برو ای هم بغض باران ...
برو ای همسفر جاده های سرد...
برو ای همدرد گریه ... هم بغض باران
خدا حافظ .. خدا حافظ ...
برو نگاهم بدرقه راهت ...
برو مسافر ... اشک من دیگر نمیریزد
به یاد خاطرات تو ... چشمهایم رو می بندم
خدا حافظ .. خدا حافظ .. برو ای هم بغض باران
خدا حافظ ... همدرد غمهایم .. دیگر نمیبارم ...
برو دیگر که دلتنگم ... برو هم بغض شیشه
برو مسافر ... خدا حافظ ... خدا حافظ ...
برو ای هم بغض باران ، برو اشک شبانه ام بدرقه راهت
کسی دیگر نمیماند ... در قلب سنگی من
کسی دیگر نمیخواند ، بی تو از دو چشم من
کسی دیگر نمیماند ... بجز یاد قلب مهربانت
کسی جایت رانمیگیرد .. برو ای هم بغض باران
خدا حافظ ... خدا حافظ ... برو دیگر اشک من بدرقه راهت
برو ای هم بغض باران ... که دیگر بی تو نمیخندم
که دیگر بی تو نمیخندم ... بی تو نمیخندم ...
برو بی تو دیگر نمیخوانم ... ~
صدای گیتاری شکسته ... در افق های نگاهت ...
که دیگر اشکی نمیریزم به روی سیم گیتارم .
برو دیگر نمیخوانم ... برو دیگر که دلتنگم ...
من این آخرین شعرم را برای تو میخوانم ... ~
برو ای هم بغض باران .... ~
خدا حافظ ... خدا حافظ .... ~
~~~~~~~~~~~~~~~~~

برو ، نگاهم که دیگر بی تو خواهد مرد ...
برو دست سردم را که دیگر نمیخواهی
نگاه تلخ این دنیا ... نمیگوید ... بمان با من ...
نگاه سرد این پاییز نمیماند.
یاد پرستوهای عاشق ... یاد اون لحظه های بودن ها ..
در آن غمگین ترین شبها ... نگاهم از غم رفتنت مرد ...
برو دیگر که دلتنگم ...
میخوانم ، بی تو بر مزار خاطراتم ، قصه بودن نمیخواهم ...
~~~~~~~~~~~~~~~~~
میمیرم برات
میمیرم برات ~ نمیدونستی میمیرم بی تو, بدون چشات ~
رفتی از برم ~ تو نمیدونستی که دلم وصل به ساز صدات ~
آرزوم که بدونی عاشقتم و میمیرم برات ~ میمیرم برات ... ~
عاشقم هنوز ~ نمیخواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم ~
گفتی من میرم ،تو میخواستی بری تا فرداها گل خوشگلم ~
برو راهی نیست تا فرداها یار خوشگلم ~ بمون با دلم ... ~
سفرت بخیر ~ اگه میری از اینجا تک و تنها ، تا یه شهر دور ~
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور ~
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور ~ به یه راه دور ... ~
سفرت بخیر ~ برو گر شکستی زمن میتونی دوباره بساز ~
از دلی شکسته و نا امید و خسته تو بازم غروب ~
از دلی شکسته و نا امید خسته تو بازم غروب ~ تو بازم غروب ...~
نمیخوام بیایی ~ نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی ~
نمیخوام ازت ، نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی ~
برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی ~ آرزوم بشی ... ~
نمیخوام بیایی ~ نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی ~
نمیخوام ازت ، نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی ~
برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی ~ آرزوم بشی ... ~
نمیخوام بیایی ~ نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی ~
نمیخوام ازت ، نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی
برو تا بزرگی میخوام که فقط آرزوم بشی ~ آرزوم بشی ... ~
~

 

6:23 AM / پارسا/

لینک یادداشت

         

Tuesday, December 27

           

میمانم بمان ... ~


این روزها حس میکنم میان زمین و آسمان مانده ام
هيچ وقت ، پاییز به اين سردی نبوده،~
هيچ وقت ، روزها اينقدر تاريک نبوده‌اند،
و من از اين سرما مدام می‌لرزم ،
و تو می‌پنداری که از گرما به ستوه آمده‌ام،
زيرا تمام آنچه می‌بينی قطرات عرق روی پيشانيم است،
و نمی‌دانی که اين عرق از فکرهاي است که يک لحظه هم مرا آرام نمی‌گذارند،
و همين عرق است که قطره قطره جمع می‌شود،
و دريايی می‌شود تا چشمانم تا ابد در آن غرق شوند،
و تو در شگفتی که چرا من چيزی نمی‌بينم،
و من در شگفتم چون می‌دانم هنوز چيزی جايی هست که آنگونه نيست که بايد باشد، و تو تلاش می‌کنی حرفهای مرا بفهمی ~
، هر چند که می‌دانی بيهوده است، ~ و من تلاش می‌کنم بفهمم چرا اينقدر همه چيز سرد است وهرگز ترا نخواهم داشت ، هر چند که می‌دانم بيهوده است،
و تو غافل از آنی که هرگز نخواهی فهميد من چه می‌گويم، مگر يک لحظه بخواهی که جای من باشی،
و من غافل از آنم که اين سرما از درون من به بيرون می‌تراود،

و من هنوز زير اين فشار شبهايم را به صبح می‌آورم، ~
با همان وضعی که آخرين قطرۀ داخل قطره‌چکان تقلّا می‌کند در مقابل تو که قطره‌چکان را می‌فشاری پايداری کند و به بيرون پرتاب نشود،
و نمی‌دانم که کی مجبور به تسليم و روبرويی با حقيقت می‌شوم، اگر حقيقتی موجود باشد، ~
پس به من نخند ~ ، اگر می‌بينی هنوز هم ابلهانه خود را به سوراخ دهانۀ قطره‌چکان چسبانده‌ام و عرق می‌ريزم تا پابرجا بمانم..~
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آمده ام تا که شاید در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم ...!؟ آمده ام تا كه بگويم بمان تا كه بمانم ... تا كه بمانيم ... ~
سوگند به دلت ..سوگند به قلمت ..سوگند به آرامشت ... سوگند به ساحل ... سوگند به آسمان دیدگانت .. سوگند به گندم زار ~ .. میمانم ... ~ بمان ... ~ ب . م . ا . ن ~

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
به شما نميرسم من ~ که شما خود بهشتی ~ چی بگم واژه نمونده ~ همه رو شما نوشتي ~ من خاکی تو زمينم ~ شما اوج آسمونی ~ به باری تو قصه ميگن ~ شما خيلی مهربونی گلای سرخ تو باغچه گلای آبی گلدون ~ هميشه کنارتونن بهارا ميشن يه مهمون درياها اشک نگاتون باغا عطر گیسوهاتون ~ به کوير ميگن چی داری ميگه گرمای صداتون غمتون زرده مثه برگ که پاييز رفت و رهاش کرد مثه عاشقی که يارش دست به دامن خداش کردچشاتون مثه ستاره همونی که بی قراره ~ مثه اون شهاب پر نورکه يه دم آروم نداره~

 

5:40 PM / پارسا/

لینک یادداشت

         

Thursday, December 15

           

بنویس تا خشک سالی با باران آشنا شود چشم با نشانه ات ...~


بنويس از نبودنم .. بنويس از رفتنت ... بنويس که روزي براي تو مينوشتم ... که به واژه ها ديگر بدهکار نباشم ... دیگر با نبودنت ، با باران چشمهایم چه کنم ؟ باز هم ببارم ، باز هم ببارم که مقدار دوست داشتنمان را محک بزنیم ؟ وقتی برای تو و از تو می نویسم عنان خود را از دست میدهم ~ نوعی تکامل را در خود حس میکنم آن دیگری می شوم که جا آنچه در جامعه عرضه می کنم و می شناسانم تفاوت دارد....! و این تنها بخاطر این است که با تو می گویم .. ~ بواسطه از تو گفتن و با تو گفتن و مکاشفه درونم با تو و ره سپردن خیالم با گامهای توست...! ~ رها می شوم از زمین و زمان . از همه چیز و همه کس ترا حس می کنم سپس دستانت را در پشت پنجه هایم که می نویسد حس می کنم تو مرا به سفر در کاغذ سفید یاوری! صدایت را می شنوم که می گویی ومیخواهی که بنویسم.... بنویسم و از پرده پرده تو در توی پنهان های پرومته جانم پرده بر دارم. آن آتش را که در درونم طوفان بپا کرده با تو از رمز و رازش یگویم و آیه هایی را بخوانم و ترا به خویشتن هدیه کنم. ~هر انسان در خویشتن خود پرومته ای دارد....!~ آنکه آتش را از خدایان دزدید و به زمین آورد و به انسان بخشید تا گرمی را حس کند و پرومته ها از جانب خدایان محکومند که در کوههای المپ به زنجیر کشیده شوند...!محکومند که جگرشان را عقابی به کرات از سینه شان با نوک و چنگال بیرون بیاورد و بخورند.با تکرار و تکرار. تا همیشه هستی. آتش آگاهی از تو پرومته دلم . به روحم روانم و انسان نهفته در وجودم هدیه کرد. و از افسون نگاه تو....! ~ روحم از از چشمه نوش تو نوشید و از تو سرشار شد و افسانه به واقعیت پیوست...! و تو را در مکاشفه همیشگی خویش سهیم ساخت.! ~ و دل این پرومته مظلوم وجود من نیز برای خدایان حاکم بر این جهان که همیشه و مدام وجود دارند به زنجیر کشیده شد. با تو گفتم شاید تهوع تکرار را تداعی کند. شاید پژواک پیچیده در کوه شده باشد که هر چند بگوش میرسد...! اما مفهوم خود را از دست داده شاید؟ گفتی ! امشب بر بلنداي آرمانهايمان ... در کنار تک درخت آرزوهايمان ايستادم .... شايد تو بياي .. ~ بياي و ترا با خود به سرزمين روياهايم ببرم . آنجا که آسمانش هميشه آبيست .. .زمينش هميشه سرسبز ~ نميدانم شايد هوس باران کردي ..باشد عزيزم .. ~ آرزو ميکنيم ... ~ با هم در زيرنم نم باران قدم ميزنيم بر فرش برگهاي پاييزي .. ولي .. ولي دستهايم را رها نکن ... ميترسم .. ميترسم در سرزمين روياهايم گم شوم ... و دیگر ترا هرگز نداشته باشم ... ~

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عشق دیوانگیست ...!! که هرگز توجیه ندارد ...
برای رفتنت روزی عاشقانه خواهم مرٌد ...... ~
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


دوباره دل هواي ، با تو بودن کرده ...~
نگو اين دل ، دوري عشقت و باور کرده ...~
دل من خسته از این دست به دعاها بردن ...~
همه آرزوهام با رفت تو مردن ... ~
حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... ~
که دوباره چشم من تو رو ببينه ... ~
حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... ~
که دوباره چشم من تو رو ببينه ... ~
واسه پبدا کردنت تن به دل صحرا میدم ...~
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم ...~
توی هفت آسمون ، تو تک ستاره منی ...~
به خدا ناز دو چشمات و به دنیا نمیدم ...~
حالا من يه آرزو دارم تو سينه ... ~
که دوباره چشم من تو رو ببينه ... ~

 

12:54 AM / پارسا/

لینک یادداشت

         

Wednesday, November 30

           

تو روزی خواهی آمد .... ~


زماني که آسمان دلم باريدن بخواهد ... زماني که تو وعده ديدارت باران باشد ~ چه خاليم وقتي در كنارم نيستي ~ چه بيقرارم وقتي كه ندارمت ~ چه بيتابي ميكنم وقتي كه وعده ديدارت ، دور است ... ميگذرد؛ لحظه به لحظه، نفس به نفس شمارش ميكنم؛ طاقت فرسا ~ سرد ميشوم ...! من با شمارهها با هم گم ميشويم ...~
و تو روزی خواهی آمد روزی که وعده دیدارت دور است ... و پيش از آن تو روزی خواهی رفت ... روزی که پاییز نفس های آخرش را ؛ ها ؛ میکشد ... و من بی توخواهم ماند و من روزی بی تو خواهم مٌرد ...~
ستاره اي دارد دلم ؛ ستاره اي که از پشت پنجره نگاهت مرا ميخواند تا اوج عشق برای با تو بودن ... و باز هم اين تنها راز ما بود ... نشانی ~ از تمام علامتهای ممنوع بر ديوار ضخيم سر نوشت ... و سرنوشت محتوم هر کس رنگ پوست سرنوشت اوست و در ماتم گل سرخ نه بلبلی به مویه مینشیند و نه بهاری و پاييزی و نه هيچ زمستانی توقف خواهد کرد ..!؟
من دیگر هیچ چیز نمی بینم مگر آسمان بی پایان و عمیق بسیار بلند را بر فراز خود ، که ابرهای لطیف خاکستری به آرامی بر آن شناورند ...! و شبانگاهانی را که دیگر هیچ ستاره ای در آن سوسو نمیزند و دیگر نمیدرخشد. همیشه تجسمی از آن روز خواهم داشت که دلم را با تو به تابستان خواهم آورد ...! مگر انسان از یک بهار ، یک تابستان ، یک پاییز و یک زمستان چیزی بیشتر از چهار فصل دلنشین پر خاطره آرزو دارد ...؟ که من با وجود تو همه را خواهم داشت . همه را ...! بهار را ، تابستان گرم و پاییز رنگین و زیبایی زمستان را ...! آری گفته ام که فردا دور نیست ...! فردا روزی خواهد بود زیبا تر از دیروز ، پرشور تر از امروز. از فردایی سخن میگویم که زندگی رنگ دیگریست ... محبتها و صداقتها پر رنگ تر از امروز است و آرمانهایمان فراتر از دیروز.... ~ با تو پاييز و زمستان هم زيباست ... ~ به زيبايی عمر همان پروانه عاشق که بر گرد شمع وجودش پر سه ميزد ... و بالهای سوخته اش که تمام دارايش بود را تنها به تو بخشيد ... ~
چشمهایم برای تو ... ~
~~~~~~~~~~~~~~~~~
اشکام و پاک کنم یا نه؟ .... ~

 

5:26 AM / پارسا/

لینک یادداشت

         

Saturday, November 19

           

از تو چه پنهان ... ~


امشب هم نبودی و بی تو باران بارید و بارید ... ~ دوست داشتم از دوست داشتنی هایم بنویسم ، از آنچه سرپایم نگه میدارد ، آنچه که هر روز صبح به عشقش از خواب بیدار میشوم ... آنچه هر شب با یادش میخوابم و اگر خستگی هایم بگذارند ، شب خوابش را می بینم ، اما هر چه گشتم نیافتمش .
گفتم شاید انقدر دور است که نمی بینمش ، ولی از کدام جهت باید بروم تا بیابمش ؟ اصلا آن چیست که آنقدر دوستش دارم ... ؟
صبح که از خواب بلند میشوم .. انقدر خسته ام که انگار نخوابیده ام ، تو هم این طور شده ای ؟ تا به حال خواب دیده ای که نیمه رهایت کرده باشد ..؟ دیده ای که از چیزی می گریزی ؟ و هر چه بیشتر تلاش می کنی به نتیجه می رسی و بعد صبح که از خواب بلند میشوی ، گویی واقعا دویده ای ؟ تمام بدنت خسته و کوفته است و توان ایستادن نداری ؟
پیش تر ها راه میرفتم ... سر تا سر روز را، از کجا تا کجا ، آنقدر راه میرفتم که دیگر...! راستش را بخواهی یادم نمی آید ... بعد از آن همه راه رفتن به کجا میرسیدم ... اما فکر کنم میرسیدم . آنروزها باران هم بیشتر میبارید ... بیشتر از امروز که بارید ...! زیاد و تند ، آنقدر زیاد که سر تا پا خیس میشدم ... وقتی زیر باران راه بروی و دانه های درشتی که هنوز به زمین نرسیده اند ... تا چرکین بودن آن را یاد آور شوند. به صورتت بخورند ، آنوقت معلوم نمیشود صورتت از قبل خیس بوده و خودت باریده ای ؟ و عابرهایی که با چترهای بازشان تند تند راه میروند تا خیس نشوند ... متوجه اشکهایت هم نمی شوند ...! دیگر مثل آنروز ها بارانی نمیبارد که دیگر خود باریده ای بیش تر از همیشه باریده ای ...!
دیگر راه رفتن هم بی تو لذت ندارد .. زود خسته میشوم یا باید کنار خیابان پارکی برای نشستن گیر بیاورم یا به ماشین های آهنی که با سرعت از وسط خیابان ویراژ میدهند ، مقصدت را بگویی ...! آنروزها دلم برای بقیه بیشتر از این روزها تنگ میشد ولی اینبار فرق دارد ... دلم فقط برای تو تنگ میشوم ... دلم فقط به هوای تو میبارد ... بعد از آن همه راه رفتن یکدفعه احساس میکردم چهار – پنج ساعت چقدر زیاد است ..؟ از وقتی تو را ندیده ام ... ! راستی تو دلت برای من تنگ نشده است ؟ آخرین باری که بیادم بودی کی بود؟ اصلا یادت می آید کسی به اسم من ؟ من گاهی به یاد تو میافتم ... وقتی راننده نادانی بعد از بوق ممتد مرا به خود میاورد .. و سرش را از پنجره بیرون میکند و چیزهایی میگوید که دیگر به شنیدنشان عادت کرده ام، وقتی .. ~
میدانی دلم چه میخواهد ... ؟ برایت میگویم ..! ~
دلم لک زده است برای نفس نفس زدن زیر باران وقتی سربالایی ولیعصر را تند تند میروی تا اشک های بی امانت را نبینند و آخر سر میرسی به امامزاده صالح ... با حیاط کوچک و درخت بزرگی که یک روز دیگر نبود و بعد از آن حیاط امامزاده دیگر لطف قدیم را بی تو نداشت ، یادت هست دانه دادن هامان به کبوتر های چاهی ~
یادت هست نذر و نیاز و شمع های روشن ... ~

وقتی که تو حیاط امامزاده بنشینی گوشه ای و کاپیشنت را روی صورتت بکشی و یک دل سیر گریه کنی ،
آنقدر که خادم حرم نگرانت شود ... و بیاید سراغت ... حداقل به هم راستش را بگوییم ... آخرین باری که از خودت سراغ گرفتی کی بود ... آخرین باری که سراغ دل تنگت رو گرفتی ... ؟ آخرین باری که عقده هایت را فریاد زدی بدون آنکه به آدمهای دوروبرت نگاه کنی کی بود ؟ دلم میخواد فریاد بزنم ... شاید اینکار راکردم ...یکی از همین روزها ... حتما... ~
دلم هوای یک جای مقدس رو داره ... جایی که بشه آرام گریست ... جایی که همگان همانند خود آدمی صورتشان خیس است و کسی دیگر نگران باریدن نیست!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وقتی چشمانت بارانی است ... دیگر چه فرقی میکند ....؟ زیر باران باشی یا در کویری بی محبت که از بی مهری باران خشک است و از آن آفتاب تموز صورتت پوست می اندازد و تمام تنت را میسوزاند .... دیگر چه فرقی میکند ...؟آبان باشد یا آذر ...دی باشد یا بهمن ... یا که ماه من اسفند ... !!! پاهایت پر از آبله شود وقتی از فرط خستگی راه تمام زندگی را سرابی بیش نمیبینی و با پاهای خسته تمام بیابان زندگی را پیموده ای ....! دیگر چه فرقی میکند من باشم .. یا نباشم ...؟ دیگر چه فرقی میکند .... من باشم یا تو که تمام پهنای صورتش از اشک نمناک است .... ~
شاید تو هم دیگرخود منی و یا من توام ... ؟؟؟
شاید تو چهره شکسته من در آینه ایی ؟؟؟
~ شاید
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دوستان عزیز ... تولد بابا عظیمی بزرگوار هستش
روزهای خوب و شادی رو براشون آرزو میکنم
تولدت مبارک ~

 

5:42 AM / پارسا/

لینک یادداشت

   

 

.:| صفحه اصلی |:.

.:|  یادداشتهای روزانه |:.

.:| پست الکترونیک |:.

 

.:| آرشیو مطالب قبلی |:.

September 28, 2003

October 12, 2003

October 19, 2003

November 02, 2003

November 16, 2003

January 04, 2004

February 15, 2004

February 22, 2004

February 29, 2004

August 21, 2005

August 28, 2005

September 11, 2005

September 18, 2005

September 25, 2005

October 09, 2005

October 16, 2005

October 30, 2005

November 06, 2005

November 13, 2005

November 27, 2005

December 11, 2005

December 25, 2005

January 01, 2006

January 29, 2006

May 14, 2006

 

 :: وضعیت من در یاهو::

 

::  لوگو ::

پرومته

 

 

::  لینک دوستان ::


 


 

:: آمار بازدید کنندگان ::

 

 

:: طرح قالب ::

تمامي حقوق اين وبلاگ متعلق به نويسنده آن ميباشد هر گونه برداشتي با درج نام و لينک ماخذ بلامانع مي باشد.  

 طرح قالب از پرومته

 

 

  <